دلم تنگ است، دلم از دوریت سرد است می فهمی!؟

دلم از بی و فاییهای تو تنگ است
دلم از عشق تو گرم است و از هجر زیادت ناله ها دارد،
بسی سرد است!

تو خود گفتی هزاران بار می آیی!

تو می گفتی! تو می گفتی! نخواهم رفت، با تو خواهم ماند!
تو را شاید به جز یك قاب یا یك یاد
درون چشم بیمارم ندارم یاد
ولی از راز چشمانت ، تو را خواندم!
ببین! مستم! زعشق دور تو بی تاب و سرمستم
ببین!دستم! برای جرعه ای از مهر تو با یار، من بستم
مگر قلب تو را آهن گرفتند!؟
مگو!مگو یاد مرا از تو گرفتند
نمی بینی و شاید هم نمی خواهی!
نمی بینی!؟ چگونه هر شبم ، در آرزوی خواب تو،
چشم را بر دوریت خوب می بندم!
ولی نه!....
تو آنجایی!تو از احساس من دوری و شاید آنچنان نزدیك قلبم آشیان كردی
كه خوابم در كنارت، غافل از هر دم نگاهت!
نمی فهمم! نمی فهمم! قدمهایت سبك تر از پر كاه است
نگاهت شیرین تر از یك خواب ناگاه است
ورودت خواب شاهان است و می در ساغر ماه است
نمی فهمم!! تو را با بی وفاییها بسی راه است
درون قلب تو ، یك تنگ از احساس زیبا هست و آهم!

ز هر فریاد مجنونی، بسی سوزنده تر، از خاك تا افلاك را آه است
برای قلب یك سنگ هم بسی درد است
نمی دانم نمی دانم چرا!؟
برای تو یك آهنگ است!!!....
می فهمی!؟ دلم تنگ است...
برای چشمهای عاشقت گرم است..
ببین! گلها ز اوج غربت و هجرت، چگونه زرد و كم رنگند!
ز نام و یاد نایادت بسی پژمرده و زردند!ولیكن من نمی دانم تو در قلبت ز نام من چه ها داری!مكن! مكن اینگونه تو با من
تو می دانی ! تو می دانی كه خواهم ماند بر سر عهدم
چرا!؟ چون مست و بر عشقم

اسیر دام یك خونم درون یك كمند از عشق جاویدان شیرینم!